آرامیسآرامیس، تا این لحظه: 7 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره
رومیسارومیسا، تا این لحظه: 4 سال و 14 روز سن داره

پرنسس آرامیس و پرنسس رومیسا

چندتا از عکسای 3 ماهگی آرامیس جان

بریم دده!                   اولین بار که لباس دخترونه تنم کردم! من دارم تو اتاقم آفتاب میگیرم! من دارم میرقصم! این لباس خوشکلو خاله مهسا (همکار مامانم) از آلمان برام آورده. دستت درد نکنه خاله! خسته شدم از بس این مامان ازم عکس میگیره. بابا مگه خوشکل ندیدی؟ مامان جان این فیگور خوبه؟                  The next day.......                  I am sweet. You know? ...
25 بهمن 1391

انیشتین کوچولو

این سی دی های خیلی خوبو با چند تا هدیه دیگه خاله طاهره اش با خاله زهره و خاله آلاو (بهترین دوستانم در دوره دانشجویی) برای آرامیس خوشکلم هدیه آوردند. دست گلشون درد نکنه! در اصل این سی دی ها رو باید از 6 ماهگی شروع کرد ولی چون دختر باهوشم بهشون توجه میکنه از الان (4 ماهگی) بعضی وقتا براش میذارم، آخه میترسم چشای خوشکلش که هنوز ژاپنیه درد بگیره! توی این مجموعه سی.دی سعي شده تا با بهترين روش هاي روز دنيا علاوه بر سرگرم نمودن كودك، اطلاعات او بیشتر بشه. اين مجموعه پر از موزيك هاي شاد و كلاسيك  و تصاوير كودكانه. در اين مجموعه سعي شده تا در خلال ديدن كارتون هاي جذاب و زيبا اطلاعات عمومي كودك هم بالا بره و با مفاهيمي نظير پرندگان، م...
25 بهمن 1391

آیلین جان

آیلین جان دخترخاله آرامیس عسل خاله متولد 89/1/19 تابستان 89 تهران خونه مامان جون!   آیلین شیرین زبون عشق خاله پاییز 91 تهران خونه مامان جون! اینم عکسای مامانش ...
25 بهمن 1391

تولد عروسک خانم

دختر گلم از همه نوزادای تازه متولد شده بیشتر مو داشت همه میامدند ازش عکس می گرفتند و می گفتند ماشاالله مثل عروسکه، هدنرس بیمارستانم که خانم خیلی خوش اخلاق و مهربونی بود بهش می گفت کولوچه ! ...
25 بهمن 1391

آرامیس و پرهام

  محرم 91 گلپایگان خانه عزیز، آرامیس جان و پسر عموش آقا پرهام گل زن عمو. میدونید باباهاشون دوقلواند! ابنم عکس باباهاشون! کامران و مهران     ...
25 بهمن 1391

مامان جون

عزیزترین چیزی که در زندگیم دارم وجود مادر مهربونمه، که واژه فداکاری رو به حقیقت برای من معنا کرده، منم همیشه سپاسگذارشم با وجود اینکه می دونم اگر تمام عمر بهش خدمت کنم بازم نمی تونم زحماتشو جبران کنم، حداقل خوشحالم که با تولد دختر عزیزم آرامیس تونستم شوق زندگی رو در او زنده کنم و خنده را به لبانش بیارم، میدونم اونم منو خیلی دوست داره ولی آرامیسو بیشتر از من، خب از قدیم گفتند بچه بادامه، نوه مغز بادام واسه همین مامانم نوه هاشو بیشتر از بچه هاش دوست داره؛ به هر حال من عاشقشم! ...
25 بهمن 1391

وقتی آرامیس تو بیمارستان بستری شد دنیا رو سرم خراب شد... (یک ماهگی)

چند روز بعد از اینکه دختر گلمو آوردیم خونه و بردیمش حمام من متوجه شدم که عزیز دلم زردی داره به باباش گفتم ببریمش دکتر ولی اون گفت الان پنج شنبه شبه دکترایی که هستن تو بیمارستان دکترای خوبی نیستند فردا هم جمعه است و به همین صورته شنبه صبح میبریمش بیمارستان. منم که مثل همیشه حرفشو گوش دادم ولی کاشکی این کارو نمیکردم .... شنبه صبح بردیمش بیمارستان آرش که نزدیک خونمونه بعد از سه ساعت انتظار دکتر اومد و 20 تا بچه رو در عرض یک ربع معاینه کرد و گفت سریعاً از آرامیس آزمایش بگیرن. پرستاری که اونجا بود با یه لحن خیلی بد به من گفت خانم این دیگه از زردی هم گذشته و نارنجی شده چرا الان آوردینش؟ (زردی آرامیس 19.5 بود) من با شنیدن این جمله...
21 بهمن 1391